شیرینه مامان
بابا داره میره حموم، ابوالفضل به دنبال بابا، نه جلوتر از بابا، دیگه هوا هم سردتر شده نمیخوام هر روز دوش بگیری، ولی مگه میشه؟! تازه تو حموم کلی آب بازی و سروصدا و جیغ و شادی...
خانمها نشستیم تو آشپزخونه داریم صحبت می کنیم، ابوالفضل یه دستمال برداشته داره تندتند کابینتها و میز و گاهی زمین و دستمال می کشه، دیگه حسابی کدبانو شدی...
جدیدا یادگرفتی گوشه ی سفره رو میکشی بالا محتویات سفره چپ میشن و شما لذت میبری، بنده خدا مامان جون داره صبحانه میخوره، با این ترفند جدید پسری چای میریزه روی فرش، صبحانه که نیمه کاره میمونه هیچ مامان جون مشغول لکه گیری از فرش میشه، می بینیم ابوالفضل هم یه دستمال نمی دونم از کجا پیدا کرده داره فرش و تمیز می کنه...
داریم کتاب میخونیم به نی نی ها که میرسیم لبهاتو غنچه می کنی بوسشون می کنی، البته گاهی لیسشون میزنی...
عقبکی میای میشینی تو بغلمون که برات کتاب بخونیم...
اعضای بدنتو اگه تو مودش باشی میگی ،تو مودش یعنی متمرکز کار دیگه ای نباشی ویا لجبازی نکنی...
خوبه تو شهر این همه گربه هست که بچه ها مسیر از خونه تا پارک و مشغول دویدن دنبال گربه ها و میومیو کردن باشن...
مامان جون حمومت کرد، علاوه بر حوله ی تن پوش پیچیدمت دور پتو، لباساتو می پوشونم و موهاتو سشوار کشیدم، مامان جون حوله به تن اومدن بیرون و رو مبل نشستن، دیدیم پتو رو برداشتی میندازی رو پای مامان جون که نکنه خدای نکرده سرما بخورن...
میری به سمت تاب و میگی تاب تا... ولی حاضر نیستی سوارش بشی، حتی اشاره می کنی که بیاییم سوارت کنیم، به محض سوار شدن تقاضای پیاده شدن داری...
هوا کمی سرد بود رفتیم بیرون، کلاه برات برنداشته بودم، رفتیم تو یه مغازه برای خرید جوراب شلواری، از یه کلاه شال گردن خوشم میاد، از اونجاییکه معمولا کلاه و رو سرت نگه نمی داری و خواستم ببینم چه عکس العملی نشون میدی، سرت کردم، خوشت اومد، گرمت شد، سریع دویدی به سمت در مغازه و بلند بلند ددر ددر گفتی...
تو تاریکیه اتاق قبلیه خودم که الان به نام اتاق خاله مریم تغییر کرده دارم بهت شیرمیدم، به یکی از عکسهات که تو اتاق زده شده اشاره می کنی و سرتو نشون میدی و ددر می گی یعنی کلاه سرته، انگشتتو می کنی تو دهنت یعنی تو این ژستی و میخندی یعنی تو عکس در حال خنده ای... جدیدا به عکسها خیلی جزئی نگر نگاه می کنی...
جدیدا با تلاش بیشتری صحبت می کنی و خواسته هاتو به ما می فهمونی...
تو پوشیدن و در آوردن لباسات کمکمون می کنی...
تقریبا به مفهموم پی پی، پی بردی...
علاقه به شیر خوردنت بیشتر شده...
از گوگو، همون گوجه فرنگیه خودمون خیلی خوشت میاد...یه بار تو پارک میرفتی از یه خانواده که مشغول خوردن گوگو بودن گوگو می گرفتی...
زل میزنی به چشمامون، با یه عزم راسخ، بدون لبخند، مرتب تکرار می کنی، آب آب...
کلماتی که بلدی:ماما(جدیدا کمتر میگی)،بابا،آب،تاب تا، توب، با(پا)،دد، دایی، عمه، عم(عمو)، جیز، داغ،گوگو(گوجه) ،تمو(تموم شد)،بده، آیی (آره )، تی تا(تیک تاک ساعت)، دا، به به،اه، بــــــــه...و خیلی از کلمات نامفهموم دیگه که تقریبا آهنگ کلمه ی مورد نظرتو داره...یه آهنگ خاص برای شیرخوردن داری...
گوشیه همرام زنگ میزنه حس یا وقت اینکه به سمتش برم و ندارم، برام میاریش...
17م بعد از چند وقتی یه دل سیر با دایی هادی بودی و کلی بهت خوش گذشت، حتی بغل دایی خوابت برد...

ورود به این اتاق تقریبا ممنوعه تا در اتاق باز میشه سریع میدوی داخل...


در حال نمازخوندن...


عشق ارتباط با بچه ها...


دایی وحید که کلی تو پارک بازیت میده...

اون بالا چیکار می کنی؟!

علاقه به نشستن بر صندلیه دایی و کار با سیستم دایی...

ساعت دوازده شب، روز 17آبان
بالا:امیرحسین،هدیه،هومن... پایین:ابوالفضل،محنا، حلما
طفلی محنا و حلما کلی ازت کتک خوردن...


شیرینه مامان
